محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

محمدحسین؛ داداش محدثه

کنسرت ۲

سهراب پاکزاد... اینبار کنسرت به سلیقه مامان، با خانواده دایی رفتیم کنسرت، کلی شور و شوق و اشتیاقی وصف نشدنی در خواندن آهنگ همراه خواننده... از همه بیشتر مامان🫣 بعد هم شما بچه ها، محدثه و محمدحسین و نیکا انشاالله کنسرت بعدی به انتخاب محمدحسین... کی؟ .... نوان🥰 محل کنسرت: هتل اسپیناس پالاس ۱۴۰۴/۰۷/۰۴ ...
4 مهر 1404

کنسرت

کنسرت، کی؟ حامیم🤔 باتوجه به مود این روزهای شما دهه نودی ها، انتخاب کنسرت را به عهده شما گذاشتیم. با خانواده دایی تصمیم گرفتیم بریم کنسرت خواننده محبوب شما، حامیم... گیجم، گمم، به پای خودم... محل کنسرت: هتل اسپیناس پلاس ...
16 خرداد 1404

کلاس اول؛

آغاز سال تحصیلی شما از زبان خودت؛ من خاطره ی اولین روز مدرسه را خیلی دوست دارم، همراه پدر و مادرم به مدرسه رفتیم. بسیاری از بچه های هم سن و سال خودم را دیدم که در حیاط مدرسه بودند. بعضی از بچه ها گریه می کردند و محیط مدرسه برای آن ها نا آشنا بود،‌ ولی من مثل آن ها نبودم،چون سال قبلش در پیش دبستان هم گریه های زیاد کردم😉😭هم مامان زیاد اذیت شد🫣و البته کاملا با محیط آشنا بودم.. حروف الفبا یاد گرفتم، نوشتم بابا، مامان و آبجی اعداد را یاد گرفتم و حسابی باسواد شدم.. یکی از کارهایی که انجام دادی البته مامان، هر حرف که یاد میگرفتید باید یکی از دانش آموزان ی چیزی که با آنحرف شروع میشه را بیاره به همه بده، شما حرف "ن" حالا بب...
22 ارديبهشت 1404

پیش دبستانی پرماجرا

چرا پرماجرا... خب پسرک قهرمان ما حالا دیگه بزرگ شده و باید به مرجلخ جدیدی از زندگی خودش وارد بشه، آغاز راه یادگیری علم و دانش. قدم اول پیش دبستانی که در خاورشهر ثبت نام شدی و وارد شدی و ادامه دادی البته همراه مامان، هر روز با مامان میرفتی سرکلاس، مامان پشت در مینشست تا شما بنشینی سر کلاس، گریه و آه و جدایی و نمیرم و هزار داستان دیگه ولیخب خداروشکر به پایان رسید... یکی از قسمت های قشنگ اون سال تولد ۶ سالگی شما بود که کنار دوستانت جشن گرفتی. تولدت مبارک بابادون پر ماجرای ما💋😉🥰 ...
10 ارديبهشت 1403

سفر کربلا؛ ۵ شهریور تا ۱۱ شهریور ۱۴۰۲

سفر کربلا، پنجم شهریور ۱۴۰۲ تا ۱۱ شهریور ۱۴۰۲ توی این سالها ایام اربعین امام حسین (ع) ایامی است که حال و هوایش بوی کربلا دارد، بوی سفر با پای پیاده، ما هم تصمیم گرفتیم که ایم سفر را خانوادگی تجربه کنیم، من و مامان، محدثه و محمدحسین و مامانجون، تصمیم گرفتیم بریم. با ماشین خودمان رفتیم تا مرز خسروی و از آنجا با ماشین های عراقی رفتیم اول به سمت سامرا و بعد کاظمین و نجف، یک شب در نجف ماندیم در خانه یکی از اعراب آنجا، سپس کمی در مسیر پیاده روی بین موکب ها و رسیدیم کربلا، محدثه دعا کرد خدایا میشه ی هتلی گیر بیاد حسابی خسته ایم، از شانس ی شب به ما جای رایگان دادند تو هتل و خاطرات شیرینی که به زبان عکس ببینیم . ...
15 شهريور 1402

فوتبال، انتخاب رشته ورزشی

کلاس فوتبال از آنجایی که پسرها عاشق فوتبال و توپ هستند، شما هم علاقه نشان دادی و رفتیم ثبت نامت کنیم کلاس فوتبال، رفتیم انتهای شهرک بروجردی، کلاس فوتبال تیم کوثر با مربیگری جناب آقای صادقی.. برای شروع خوب بود تا با فضای آموزشی و آکادمی آشنا بشی، یکسال اینجا بودی و بعد... ادامه در مطلبی دیگر چند تا عکس هم ببینیم ...
1 خرداد 1402

اقیانوس پارک

پسرک عزیزم، از شب قبل ک قول دادم شما را به دیدن اقیانوس پارک ببرم، همش تو فکرش بودی و به من میگفتی پس کی میریم؟ جمعه ظهر گفتم بابا ی روز دیگه بریم باشه؟ گفتی آدم قول میده عمل نکنه خدا دوسش نداره.... منم سریع لباس و پوشیدم و به همراه آجی جون و مامان رفتیم و ی روز زیبا و به یاد ماندی برامون به خاطره موند... بعد از اقیانوس پارک رفتیم پارک آب و آتیش و ی آب بازی حسابی هم کردیم... جمعه ۲۶ اسفند ۱۴۰۱ ساعت ۱۶ نفس بابا الان هم که دارم برات مینویسم تو بغلم خوابیدی..😘😘 ...
27 اسفند 1401