محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

محمدحسین؛ داداش محدثه

شب عاشورا ۱۴۰۵

پسرک عزیزم دم غروب تصمیم گرفتم برم هیئت مسجد ارگ، حاج منصور ارضی، وقتی رفتم پایین ساختمان، آبجی تماس گرفت گفت محمدحسین هم میاد اول گفتم نه خسته میشه ولی وقتی دیدم واقعا دوس داری بیای گفتم بیا پایین بریم، رفتیم، حال کردیم و برگشتیم😘 قبول باشه نفس ی بستنی نذری هم زدی بر بدن🤣 ...
4 تير 1405

سفرنامه مشهد ۱۴۰۵

سفرنامه مشهد مقدس سفری دلنشین و خاطره‌انگیز به مشهد مقدس داشتیم؛ سفری که در کنار پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های عزیز، رنگ و بویی متفاوت گرفته بود. لحظه‌لحظه این سفر سرشار از صفا، دعا و حال خوب در جوار بارگاه ملکوتی امام مهربانی‌ها بود. پسرم؛امسال تولد آبجی محدثه هم تو مشهد، تو هتل گرفتیم. حسابی با هم رفتیم زیارت و حال کردیم. در پایان این روز خاطره‌انگیز، مهمان سفره پربرکت رستوران حضرت رضا(ع) شدیم و شبی به‌یادماندنی را در کنار خانواده سپری کردیم. این سفر برای ما فقط یک زیارت نبود؛ مجموعه‌ای از خاطرات شیرین خانوادگی، دعای خیر بزرگ‌ترها و لحظاتی ناب بود که تا همیشه در قلبمان ماندگار خواهد ماند...
30 خرداد 1405

فوتبال، انتخاب رشته ورزشی ۳

ادامه راه ورزش؛ پسرک قشنگم؛ بعد از ی وقفه سه ماهه به خاطر جنگ تحمیلی سوم، دوباره تمرینات باشگاه سورنا آغاز شد و با اشتیاق فراوان شروع کردی، هفته ای سه بار شنبه، دوشنبه، چهارشنبه با هم میریم و خداروشکر بهتر شدی تو تمرینات... در آخر یکی از تمرینها به عنوان بازیکن برتر برای تمرین درست از شما مصاحبه گرفتن که تو کانال باشگاه هست.. بدرخشی... ...
7 خرداد 1405

مدرسه تمام؛

سلام پسر قهرمان من؛ مدرسه یعنی تلاطم درونی دانش آموزی که خود را برای پرسش معلم آماده نکرده است! مدرسه یعنی چشمان خیس از اشک دانش آموز خطاکاری که به جای سیلی، گرمی دست مهربان معلم را بر سر خود حس می کند. مدرسه یعنی، پچ پچ ها و خنده های زیرزیرکی دو تازه وارد تازه آشنا در انتهای کلاس که با صدای هیس! معلم به سکوت می انجامد. با این مقدمه عرض کنم امروز آخرین امتحان مجازی هم انجام دادی و سال دوم هم به سلامتی تمام شد. سالی که پر از اتفاقات بود، آلودگی هوا شلوغی های خیابانی و از همه بدتر جنگ تحمیلی سوم (جنگ رمضان) که باعث شد بیشترین روزهای سوم کلاسها مجازی باشه هرچه که بود تمام شد، و یکسال تحصیلی دیگر را پشت سرگذاشتی... روز...
30 ارديبهشت 1405

اولین روزه

سلام بابادون😉 امروز برای من، فقط یک روز معمولی نبود؛ امروز روزی بود که شما نخستین قدم‌ها را در مسیر بندگی خدا برداشتی. البته بارها نماز هم خواندی😍 وقتی سحر کنارم نشستی و با چشمان خواب‌آلود برای اولین روزه آماده شدی، دلم پر از شوق و غرور شد. انگار همین دیروز بود که در آغوشم آرام می‌گرفتی و امروز با اراده‌ای کودکانه اما بزرگ، تصمیم گرفته بودی برای رضای خدا روزه بگیری🥺 در طول روز بارها به همراه مامان نگاهت کردیم؛ گاهی خسته، گاهی تشنه🥺، اما مصمم و صبور.💪 هر بار که لبخند می‌زدی و می‌گفتی «من می‌توانم»، در دلم خدا را شکر می‌کردم که توفیق دیدن چنین لحظه زیب...
22 اسفند 1404

فوتبال، انتخاب رشته ورزشی ۲

مدرسه فوتبال سورنا وقتی تو تیم کوثر بازی میکردی، به این نتیجه رسیدم که خیلی مربی خوبی نداره و تمریناتش جالب نیست، تصمیم گرفتیم بریم ی مدرسه فوتبال بهتر و در نهایت در تاریخ ۲۰ بهمن ماه ۱۴۰۴ سورنا را انتخاب کردیم که در منطقه قصرفیروزه تهران، تمرین میکردند... اینبار به همراه یکی از همکلاسی ها به اسم پارسا باهم رفتید. هر جلسه من و شما میریم دنبال حاجی پارسا و فوتبال.. چند تا عکس زیبا نام مربی: رضا عبدالهی انشاالله بدرخشی همیشه ...
20 بهمن 1404

تولد ۸ سالگی

تولد هشت سالگی سلام بابادون؛ در واقع اواسط کودکی خودت هستی و خب یکسال بزرگتر شدی و کلی اتفاقات و هیجانات جدید و البته به روزتر اضافه کردی به تمام داشته های قبلی خودت... امسال یک تم فوتبالی داشتیم برای تولدت، عاشق بارسلونا هستی و همین تم انتخاب شد، تنها جاییکه با من مخالفی همینه. تو بارسا و من رئال اولا خیلی شوکه شدی و واقعا سورپرایز ی ماشین کنترلی خوب و حرفه ای گرفتی و هدایای دیگر آدرس تولد: خونمون ۱۴۰۴/۱۰/۰۲ ...
2 دی 1404